شوقی که از گذشته درخشان اسلام در من پدید آمد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در یک خانواده علم پرور و دانشمند متولد شد پدرش از مشاهیر عرب بود مادرش نیز از دانشجویان آلمانی بود که برای کسب علم و دانش از جمله طب و ریاضیات و فیزیک در هیئتی 215 نفر که ریاست آن را یک وزیر بلند پایه آلمانی به نام «ولیمبین» برعهده داشت به بلاد اسلام سفر کرده بود. لطفا یک لحظه بایست معلوم است داری چه می گویی؟؟؟ مطمئنی اشتباه نمی کنی؟؟؟ همه در بلاد اسلام  آرزو دارند که به کشور آلمان بروند تا پزشک شوند یا دانشمند یا مهندس شوند بعد به سرزمینهای اسلامی خود برگردند تا به ملت خود خدمت کنند بعد تو داری برعکس این حرف را به ما می زنی؟ انگار نمی دونی که آنها جز کشورهای صنعتی جهان هستند و ما مسلمان ها خیلی راه داریم که به آنها برسیم؟ تازه آلمانی ها یک وزیر بلند پایه خود را با این هیئت بزرگ به سرزمین ها اسلامی فرستادند؟ صبر کن داشتم توضیح می دادم این هیئت به وسیله حاکم ایالت باواریا آلمان یعنی جناب«فیلیپ» و با اجازه گرفتن از سلطان بلاد اسلام به آنجا فرستاده شده بود. بایست بازم داری اشتباه می کنی آلمان سومین کشور صنعتی جهان است؟؟؟ و ایالت باواریا هم صنعتی ترین ایالت آلمان محسوب می شود نکند می خواهی باورمان بشود، ایالتی که برندهای بزرگ و معروف خودروسازی جهان یعنی«BMW» و «MAN» را در خود جای داده است یک چنین هیئتی را برای کسب علم و دانش به بلاد اسلام فرستاده است؟ بزار حرفم را بزنم داشتم می گفتم مادر ایشان وقتی به سرزمین مورد نظر می آید و تحت تأثیر تمدن حاکم بر این سرزمین اسلامی قرار می گیرد همراه با هفت نفر دیگر از این هیئت، که دوتا از آنها خانم بودند به اسلام می گروند مادر ایشان که به پدر فرد مورد نظر علاقمند شده بود با او ازدواج می کند. بازم داری اشتباه می کنی؟؟؟ این جوان های ما هستند البته بعضی از آنها، که وقتی به غرب می روند متأسفانه تحت تأثیر تمدن آنها قرار می گیرند و دچار خودباختگی می شوند مثلا کشف حجاب می کنند و کلا سعی دارند کاری کنند که دیگر مسلمان به نظر نرسند؟؟؟ بالاخره فرزند این زوج خوشبخت متولد شد نامش را عباس گذاشتند عباس هم مثل خانواده دانش دوست خود، علاقه وافری به علم آموزی داشت بنابرین به یادگیری و آموختن علوم مختلف پرداخت و در بعضی از آنها هم مهارت پیدا کرد ولی علاقه اصلی او اختراع کردن و مخترع شدن بود. عباس همیشه وسائلی را اختراع می کرد که بیشتر از همه به آن نیاز داشت. او به خاطر اینکه علاقه به نوشتن داشت و دوست داشت هر چه سریعتر نوشته هایش را تکمیل کند یک خودنویس بسیار بدیع و جالب اختراع کرد و چون علاقه زیادی به خواندن نماز اول وقت داشت یک ساعت نیز اختراع کرد و اسمش را «میقاته» گذاشت ساعتش آنقدر در زمان خودش بدیع و قابل توجه بود که ساعت سازهای بعد از او ساعتش را مورد اقتباس قرار دادند او ساعت خود را به پادشاه سرزمین خود ارزانی کرد و روی آن شعری را حکاکی کرد: « هر آینه من برای دین شما بهترین وسیله ام. و...» ولی علاقه اصلی عباس پرواز کردن بود او یک قبه آسمان ساخته بود که ماه و خورشید امثال این چیزها، در آن وجود داشت و آن را در خانه اش قرار داده بود همیشه به این قبه آسمانی نگاه می کرد و در ذهنش پرواز کردن در آسمان را تخیل می کرد هر وقت به مسجد جامع شهرشان برای نماز می رفت مناره بلند این مسجد که تا افلاک بالا رفته بود توجه اش را جلب می کرد و با خود می گفت انتهاء این مناره نقطه سر آغاز پرواز کردن من در آسمان خواهد بود بالاخره هم یک وسیله پروازی، شبیه کایت اختراع کرد و با آن وسیله، از همان مناره به سمت آسمان بال گشود او هدفش از ساختن این بالها این بود که در هوا مانند یک کایت سوار سر بخورد. ولی بال هایش نتوانستند او را به پرواز دربیاورند و فقط مانند یک چترسوار از آن ارتفاع بالا به آرامی پایین آمد به خاطر همین به طور جزئی صدمه دید بالاخره اگر کایت نساخت عوضش یک نوع چتر اختراع کرده بود ولی او از تجربیات خود همیشه درس می گرفت و بالاخره یک ماشین پرواز دیگر را که با تلاش فروان، آن را بهبود داده بود ساخت و آن را به تپه ای نزدیک کوهستان جبل العروس برد مردم هم برای دیدن پرواز عباس به آنجا آمده بودند عباس ابتدا آخرین اصلاحات و بازنگرهایش را روی ماشین پرنده اش انجام داد و سپس با لباسی شبیه بال پرندگان در میان مردم ظاهر شد و به مردم توضیح داد که چگونه می خواهد با این بال ها پرواز کند و در حالیکه مردم به او حیرت زده نگاه می کردند از تپه به پایین پرید عباس تا ارتفاع قابل توجه ای بالا رفت و تا ده دقیقه نیز در آسمان بود اما پس از مدتی به سمت زمین سقوط کرد و یک مهره از بدنش نیز شکست آخر مشکل در چه بود؟ او که فکر همه چیز را کرده بود، او در بستان نشسته بود و به همین مسئله فکر می کرد ناگهان پرنده ای بال زنان و با دمی که گشوده بود با انتهاء دمش و با اطمینان کامل به زمین نشست ناگهان چشمان عباس به آن پرنده خیره گشت و جرقه ای در ذهنش پدیدار شد. «یافتم، یافتم، مشکل دم است، دم؟؟؟».

داستانی تخیلی برگرفته از داستان واقعی عباس بن فرناس اندلسی، اولین مخترع خودنویس و ساعت و اولین مسلمان، اولین انسانی که پرواز  کرد.