چرا بعضی ها می خواهند فرهنگ خودباختگی را در ملت ما تلقین کنند؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در یک برنامه تلوزیونی مجری این مطلب را می گفت که وقتی نیتون سیبی به سرش برخورد کرد به تفکر پرداخت که چرا سیب بالا نرفت؟ چرا آن سیب پائین آمد؟ و پس از مدتی به محاسبات ذهنی پرداخت و نتیجه آن کشف قانون جاذبه شد سپس ایشان به شوخی گفت که حال اگر سیب به سر یکی از افراد کشور ما می خورد آن فرد آن سیب را یا می خورد یا می گفت چرا این قدر کال است؟ یا برم از آن درخت میوه بیشتری بکنم فحوای سخن این مجری این بود که ملت ما در نخ تفکر نیستند و بیشتر به فکر مسائل دنیوی خود می باشند ولی من به ایشان این مطلب را می گویم که در دوران گذشته دانشمندی به نام بطلمیوس وجود داشت که نظریه در مورد نور داده بود که باعث انحراف این علم تا سالیان متمادی شده بود و نظریه این گونه بود: ما اشیاء را به این صورت می بینیم که نوری در چشم انسان وجود دارد که از چشم خارج می شود و به اشیاء برخورد می کند و همین مسئله باعث می شود که ما اشیاء را ببینیم و البته بشریت نیز همچنان در این نظریه اشتباه غوطه ور بود تا اینکه ما ایرانی ها دانشمندی به نام ابن هیثم را به جهان معرفی کردیم که وقتی خلیفه او را به جرم موفق نشدن در ساخت سد بر روی رود نیل و از بین بردن مقدار زیادی از بیت المال مسلمین می خواست بکشد پس ابن هیثم ، خود را به دیوانگی زد تا کشته نشود و نتیجه آن جنون ساختگی مصلحت آمیز این شد که خلیفه از جان او گذشت و تصمیم گرفت که او به زندان بیاندازد. زمانی که ابن هیثم به زندان افتاد به خاطر آنکه زندان های آن زمان تاریک و سیاه چال بود وقتی ابن هیثم را می خواستند از آن زندان تاریک بیرون بیاورند نور آفتاب به چشمان او برخورد می کرد و این مسئله باعث می شد که چشمانش درد بگیرد ناگهان جرقه ای در ذهنش ایجاد شد و این مطلب را به صورت صغری و کبری در ذهنش شکل داد صغری: اگر نوری در چشم من باشد با خوردن نور آفتاب چشمانم نباید درد بگیرد. کبری: نور آفتاب باعث درد چشمانم شده است. نتیجه: پس نوری در چشمان من وجود ندارد. ابن هیثم با این نظریه نقطه شروعی برای فیزیک نور شد و این علم را بعد از سالیان زیاد از انحراف نجات داد پس از بررسی این داستان من به آن آقا می گویم که ما ایرانی ها هرگز آنگونه نیستیم که شما فکر می کنید.