درس اخلاقی که هنوز یادم نمی رود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در قطار داشتیم از مشهد به تهران می رفتیم در کوپه ما یک تعداد از طلاب و رفقای آنها، حضور داشتند خوب، بین من و آنها یک وجه تمایز وجود داشت و آن این بود که آنها همه اهل تهران بودند و من اهل قم بودم و این قطار فقط به سمت تهران می رفت و جلوتر از آن نمی رفت.

 من نیز نمی دانستم که وقتی در ایستگاه قطار پیاده شوم چگونه از ایستگاه قطار به ترمینال جنوب بروم تا از آنجا سوار اتوبوس شوم و به قم بروم؟ بنابرین استرس خاصی من را فرا گرفته بود به خاطر همین هی به کوپه می آمدم و از افرادی که در کوپه بودند آدرس چگونه رفتن به ترمینال را می پرسیدم آخر نمی توانستم بزرگی شهری مثل تهران را تحمل کنم و احساس می کردم مثل کودکی هستم که مادرش را گم کرده است.

 وقتی که این سؤال را پیاپی از رفقای داخل کوپه می پرسیدم نگاه های سرد و بی تفاوت بچه های کوپه خیلی من را اذیت می کرد انگار هیچ اهمیتی به تقلا های من نمی دادند و هیچ میلی به کمک کردن به من نداشتند تا اینکه به تهران رسیدیم.

 از قطار پیاده شدیم، داشتم به دنبال مسیری برای رفتن به ترمینال فکر می کردم و ساک خود را محکم گرفته بودم ناگهان یکی از رفقای طلبه یکی از ساک های من را گرفت و به من گفت: آقای فلانی بگذارید کمکتان کنم من نیز می خواهم مثل شما راهی قم شوم.

 وقتی ایشان این سخن را به بنده زدند خیلی خوشحال شدم و دلگرمی خاصی تمام وجودم را گرفت. گفتم: تشکر مانده بودم که در این شهر غریب چگونه راه خود را بیابم شما که اهل تهران هستید چرا می خواهید به قم بیاید؟ سخنی نگفت. وقتی از ایستگاه قطار خارج شدیم ابتدا خواست از مسیر مترو به مقصد مورد نظر برویم.

 گفت: بهتر است از راه مترو برویم. ولی وقتی با راننده تاکسی ها صحبت کرد به من گفت: با تاکسی رفتن زیاد توفیری با مترو رفتن ندارد.

یک تاکسی گرفت و وسائل من و خودش را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به سمت ترمینال حرکت کردیم در طول راه همه اش به این فکر می کردم  حال که ایشان اینقدر زحمت بنده را کشیده اند نباید بگذارم که پول تاکسی را حساب کند و باید در این امر از ایشان پیش دستی کنم ولی وقتی به مقصد رسیدم و خواستم پول تاکسی را حساب کنم راننده تاکسی به من گفت: رفیقتان قبلا پول را حساب کرده اند واقعا از این عمل ایشان شوکه شده بودم ولی چیزی که از همه بیشتر مرا شوکه کرد این بود که ایشان پس از پیاده شدن من این مطلب را بیان کرد: آقای فلانی آن قسمت ترمینال می روی و بیلطت را تهیه می کنی و به شهر قم می روی من باید به خانه خود بروم آخر خانواده ام منتظر من هستند.

تعجب کردم به ایشان گفتم: مگر قرار نبود با من به قم بیاید آخر چه شد. ولی ایشان چیزی نفرمودند فقط به من این مطلب را بیان کردند: اینجا شهر ماست و شما در شهر ما میهمان هستید خواستم میهمان خود را بدرقه کنم تا در این شهر احساس غریبی نکند.

برگرفته از یک داستان واقعی.