آیا ما می توانیم اینقدر بی تفاوت باشیم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروزه خبر پناه بردن یک عده از بی خانمان ها به قبرستان ها برای فرار از سرما شدید زمستان به گوش شما رسیده است بعضی از ما مردم برای اهمال خود در این امر می گویند که آنها معتاد هستند ولی من نمی توانم این را بپذیرم چون عده ای از آنها را دیده ام، اصلا که خلافکار نیستند بلکه بعضی از آنها افرادی متدین نیز هستند بگذارید داستانی را در این مورد بیان کنم.

 من ده سال پیش در یک مسافرخانه به عنوان مهماندار مشغول کار شدم وظیفه من در آنجا علاوه بر اسکان مسافرین در اتاق ها، شب ماندن در آنجا به عنوان نگهبان نیز بود پسر کارفرمایمان نیز که قبل از من این وظیفه را برعهده داشت بیشتر مواقع تا ساعت دوازده تا یک، پیش من می ماند به مسافرخانه یک فردی که انسانی عفیف و با حیاء بود بعضی مواقع رفت و آمد می کرد که برداران ناتنی اش پس از تاراژ ارث و میراثش در عراق او را از خانه طرد کرده بودند البته این چیزی بود که خود می گفت. چون خانه ای نداشت که شب را در آنجا بگذاراند پسر کارفرمایمان که فردی، تاحدی رقیق قلب بود درست برخلاف پدرش، دلش برای او می سوخت بنابرین اگر اتاقی به مسافر کرایه داده نمی شد به او می داد که در آنجا شب را بگذاراند و همیشه به من تأکید می کرد که من این بی خانمان را می شناسم فرد با حیاء و آبرودار و بیچاره ای است ولی روزگار به او سخت گرفته پس اگر من نبودم و او آمد و اتاقی بود به او بده شخص مورد نظر از رفتار و وجناتش معلوم بود که فردی آبرودار و متدین است اگر یادتان است گفتم که گهگداری می آمد علت آن نیز این بود که دوست نداشت همیشه وبال مسافرخانه باشد تازه آخرشب می آمد که اگر اتاقی می ماند به او بدهیم و اگر اتاقی نبود بدون آنکه اعتراض کند می رفت روزی اتاقی را پسر کارفرمایمان به او داد که شب را بگذاراند فردای آن روز به طور ناگهانی کارفرمایمان آن فرد را دید و حسابی به پسر خود توپید که این کار او غیر قانونی است و اگر اماکن متوجه شود مطمئنا مسافرخانه را خواهد بست پسر کارفرمایمان نیز بسیار ناراحت شد و به من گفت: من که نمی توانم به او چیزی بگویم ولی اگر راهش به اینجا خورد یک جور دست به سرش کن که برود.

 یادم است دقیقا چله زمستان بود در زمستان اوضاع مسافر خانه خیلی خوب نبود و چند اتاق بدون مسافر باقی مانده بود در همین هنگام یعنی ساعت ده، ایشان به مسافرخانه آمد و با آن حیاء و عفت خود گفت که جایی را برای ماندن ندارد و اگر می شود بهش اتاقی بدهم من نیز به ایشان عرض کردم که کارفرما و فرزندش به من دستور داده اند که به شما اتاقی ندهم ایشان نیز چیزی نگفت و رفت یادم است ساعت دوازده یا یک نیمه شب بود آمد، در مسافرخانه را زد چون من هنگام خواب در مسافرخانه را می بستم وقتی در را باز کردم دیدم همان فرد است واقعا در آن سرما دهشتناک به خود می لرزید و گفت: آقا در این سرما مستحصل شدم و هیچ جایی را ندارم اگر اتاقی دارید به من بدهید واقعا بغزم ترکید دیگر نمی توانستم تحمل کنم برخلاف دستور اتاقی به او دادم ولی فردا به کارفرمایمان گفتم که دیگر نمی توانم در اینجا کار کنم و تحمل این کار را ندارم. زیرا آلام انسان ها برای من بسیار سخت و دردناک بود.

 از آن به بعد وقتی به سرمای سخت زمستان و چله اش می رسیدیم دیگر خواب به من حرام می شد چون یاد آن شب می افتادم و به خود می گفتم که شاید انسانی بی خانمان در آن سرما به خود می لرزد ولی تو علی در این جای گرم و نرم خوابیده ای؟ آیا از خود شرم نداری؟